محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1181

تاريخ الطبرى ( فارسي )

فرود آمد ابو سفيان بن حرب به همراهى حكيم بن حزام برون آمده بود . ابن عباس گويد : وقتى پيمبر از مدينه آمده بود و به مر الظهران فرود آمد عباس گفت : « به خدا اگر پيمبر ناگهان بر قرشيان درآيد و به زور وارد مكه شود براى هميشه نابود مىشوند . » و بر استر سپيد پيمبر نشست و با خود گفت : « سوى اراكستان روم شايد هيزم كشى يا شير دوشى يا كسى را بيابم كه سوى مكه رود و قرشيان را از آمدن پيمبر خبر دهد كه بيايند و از او امان گيرند » گويد : برفتم و در ميان اراكها همى گشتم كه كسى را بجويم . ناگهان صداى ابو سفيان بن حرب و بديل بن ورقا را شنيدم كه به جستجوى خبر دربارهء پيمبر خدا برون شده بودند و شنيدم كه ابو سفيان مىگفت : « به خدا هرگز چنين آتشى نديده‌ام به خدا اين قوم خزاعه است كه از جنگ به هيجان آمده‌اند . » ابو سفيان گفت : « به خدا خزاعه از اين كمتر و ناچيزترند . » و چون صداى او را شناختم گفتم : : « اى ابو حنظله » ابو سفيان گفت : « ابو الفضلى ؟ » گفتم : « آرى . » گفت : « پدر و مادرم فدايت ، چه خبر دارى ؟ » گفتم : « اينك پيمبر خداست كه با ده هزار مسلمان آمده كه تاب مقاومت وى نداريد . » گفت : « مىگويى چكنم ؟ » گفتم : « پشت سر من بر اين استر سوار شو تا از پيمبر براى تو امان بگيرم كه به خدا اگر بر تو دست يابد گردنت بزند . » گويد : ابو سفيان پشت سر من سوار شد و من استر پيمبر را بدوانيدم تا پيش وى رويم . در راه كه به آتش مسلمانان مىرسيديم در من مىنگريستند و مىگفتند : « عموى پيمبر بر استر پيمبر مىرود ! »